امروزی که گذشت..

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

از جونم که بخوام براتون بگم ...

 دوچرخه جاده یدونه خریدم دست دوم ولی همینم خیلی خوبه،امروز یه تور کوچولو دوچرخه سواری رفتیم، دهنمون مسواک شدااااا.. من که دیگه وقتی برگشتیم از خستگی داشتم تلف میشدم که میکاییل اومد با پرایدش من و دوچرخه رو برد کافه یه کیک و قهوه خوردم یخورده انرژیم برگشت،میکاییل تپله و معرفتش از وزنشم بیشتره ،اونم درگیر رژیمِ وزن کم کنه .

 یکی دیگه از دوستامون که اسمش رضا هست میخواد کلوپِ ایکس باکس و پی اس 4  راه بندازه (بعداً مطمئناً بیشتر ازش مینویسم) .

خلاصه که دوستای نزدیک یواش یواش دارن برا زندگیشون تلاش میکنن ولی خو این وسط یه سری اتفاقای غیر منطقیِ عجیب غریب میفته که اصن آدمو نا امید میکنه ، مثلاً یکی از تلویزیون هایی که خریده بود ،توخونه بود و دو روز رفت شیراز و برگشت دید شکسته ،هیشکی هم نمیدونه چطور!!!! مث خیلی از اتفاقای دیگه و لی خو به نظر من آدم نباید زیاد به خودش سخت بگیره چونکه همیشه یه سری اتفاق غیرمنتظره تو زندگی هست و بعضی وقتا بیشتر میشه...


بعد از ظهر هم تاشب دیگه میرم کافه پیش آرش(از دوستامون که تازه کافه زده) دور هم خوشیم ،فقط این وسط یه ساعت وقت میخوام کتاب بخونم که فعلاً نیست، تو کافه هم بچه ها میان هی وقت نمیشه

تا الان انقدر مشکلات عجیب غریب بود تو زندگیم که اصن شرمم میشد بنویسم ولی الان به آینده امیدوارترم..


+دلم برای خدا تنگ شده ، به خودشم گفتم ؛خیلی...


+بخدا بسمونه دیگه ما هم حق داریم معمولی زندگی کنیم ،خیلی خوبش پیشکش...


+ارغوان ،شاخه ی همخون جدا مانده ی من ،آسمان تو چه رنگ است امروز؟ آفتابیست هوا،یا گرفتست هنوز..


پ.ن.ث: اگر با ما نمی آیی ، شبی با خود ببر ما را...


راستی :همتونو چک میکنم ،اگه نظر ندم هم میخونم ، گفتم بدونید...

نویسنده : بازدید : 25 تاريخ : يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 16:23
برچسب‌ها :