حکایت آرامشِ قبلِ طوفان

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

من اینهمه زحمت میکشم براتون ساعت چار صب پست میذارم که شما وقتی بیدار میشید یه مطلبی برا خوندن داشته باشید ، اونوقت شما قدر منو نمیدونید ؛شوخی و اینکه من با وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی آشنا شدم از جمله محبت های الهی بوده به من ؛این مطلب اول.

دوم اینکه یکی دیگه از رفیقام ( من چند تا یعنی انگشت شمار رفیق دارم و اینکه الان وقتش رسیده که بریم دنبال کار و بار و زن و زندگی و اینا تاکی یللی تللی ؟ بسه ) کلوپ زده که توش ایکس باکس و پلی استیشن ٤ و از این عینک سه بعدیا که باش بازی میکنی (اسمش v R هست) گذاشته توش و بهترین نکتش اینه که مبل به جای صندلی گذاشته که خیلی راحتیم وقتی بازی میکنیم ، حالا من تا قبل از این پلی ٤ و ایکس باکس وان از نزدیک ندیده بودم  

خلاصه که تاشب کافه ایم بعد میریم تا نزدیکای صب بازی میکنیم و با بچه ها دور همیم و بعدشم تا بعد از ظهر خوابیم تا دوباره بریم کافه، به باطل ترین و تفریحی ترین حالت ممکن داره میگذره ؛ اصن اینقد خوبه که من عذاب وجدان گرفتم و بیصبرانه منتظر پونزده فروردینم تا دانشگاه شروع بشه ، کلاس فوتبالای داداش هم شروع بشه، دوچرخه سواری هم که هست (درمورد این دوتا  بعدا باید مفصل براتون بنویسم)کافه هم که به جای خود ، خلاصه  که اینجوری 

فعلاً ...

سیزده بدر هم تو خونه نمونین ، آفرین ✌️️

  • مطالب مرتبط
  • حکایت زندگی ما پسرا، دخترا رو نمیدونم! ( به ساعت گذاشته شدن پست توجه شود)
  • نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : جمعه 1 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:08
    برچسب‌ها :