حکایت زندگی ما پسرا، دخترا رو نمیدونم! ( به ساعت گذاشته شدن پست توجه شود)

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

ساعت پنج باید برم کافه (سر کار) الان باید باید برم خونه ( ربع ساعت حد اقل طول میکشه)، دوش بگیرم ، غذا بخورم، موهامو سشوار بکشم ، و آماده شم و برم که مسیر حد اقل پنج دقیقه راهه . و احمد رضا هنوز بیدار نشده که راه بیفتیم..

 

*اینا مث همونه که قرار بود بیست و سه سالگی زن بگیرم ، الان دارم میرم تو بیست و دو ،هنوز نه لیسانس گرفتم ، نه خدمت رفتم...

  • مطالب مرتبط
  • دیروز استوری گذاشته بود که ۱۱ روز دیگه تولدمه
  • حکایت آرامشِ قبلِ طوفان
  • توجه توجه ، به نظراتِ مهندسی،دکتری،پرستاری،هنرمندی،حقوقی و خلاصه همتون نیازمند است.
  • نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : جمعه 1 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:08
    برچسب‌ها :